<$BlogRSDUrl$>

نیاک - یادداشتهای احمدسیف
 

Friday, April 09, 2010


مسلخ 


فیلسوف های آخرین مدل
با ترمزهای دوبل
صددرصد بی خطر
جدیدترین محصول كارخانجاتِ مام بی مثال وطن
به ارزان ترین قیمت
به اقساط 5 ساله
در سرزمین افشین و حاج میرزا آغاسی
به مزایده گذاشته شده است
بشتابید....بشتابید
غفلت موجب پشیمانی است
معروف است كه خوشبختی سرزده وارد می شود بدون این كه بوق و كرنائی در میان باشد. من همیشه می گفتم، مگر چنین چیزی ممكن است! خلاصه، سعادت یاری كرد و توانستم در محضر فضلا از فیض مجالست و از خوان معرفت بی كرانشان بهره ای گیرم. فضلائی به نهایت سر زنده و بشاش، بشاش و بخشنده و حاتم طائی صفت. بدون كوچكترین بخل و چشم تنگی. و آن سان كه گوئی هر یك به علم خویش دست آن حكیم نیشابوری را از پشت بسته بودند. مجادله شان داغ و محاوره شان به مراتب خاطره انگیز.. وگرماگرم بحث و جدل پیرامون مسائلی قابل غور و بررسی. از هر كس و از همه چیز می گفتند و به همه كس و همه چیز ایراد می گرفتند غیر از خودشان كه عالِم بودند و كامل.
یكی كه از دیگران بلند قامت تر بود گفت. همة گناهها، به گردن شاه سلطان حسین صفوی است كه افغانها را به اصفهان راه داد. و آن دیگری كه از بقیه فربه تر بود با قیافه ای حق به جانب میرزا آغاسی را مقصر می دانست كه باعث شده است تا یك قرن ونیم بعد، مای از چاله در نیامده در چاههائی كه به دستور او كنده بودند سرنگون شویم. یكی كه از دیگران مسن تر بود گفت، شما را بخدا از بررسی نقش نظام الملك غفلت نكنید چون اگر سیاست نامه نمی نوشت، ما هم سیاسی نمی شدیم تا این طور دربدر بشویم. جوانی كه از بقیه جوان تر بود اخمهایش در هم رفت. غرغر كنان زیر لب گفت وقت این جور سخن گفتن ها، مدت های مدیدی است كه گذشته است. همگان بر او شوریدند كه حرف دهنت را بفهم. یعنی چه؟ كه وقت گذشته است؟ می خواستی در این دوره، از چه سخن بگوئیم؟ وقت آن حرف و سخن های قدیمی دیگر گذشته است. و جوان بدون این كه سرش را بلند كند، پرسید: كدام حرف؟ دیگران یك صداگفتند: همانی كه تو در ذهن داری! جوانی و جویای نام و نمی دانی كه گفتمان این عصر وزمانه چیز دیگری است. باید از سلطان ازبك مدد بخواهیم تا بیاید و این قبرستان را گلستان كند. گفت از كجامی دانید كه در ذهن چه دارم از آن گذشته، سلطان ازبك كجا را گلستان كرده است كه این جا، دومی اش باشد؟ صدای قهقهه برخاست. بلند قامت با صدائی كه به زحمت شنیده می شد گفت، ما شما را می شناسیم! هشتاد سال است ما را زمین گیر كرده اید؟ جوان با نیشخند گفت شما هشتصد سال پیش هم زمین گیر بودید. بلند قامت كه قدش كش می آمد گفت آیا آن چه با ما كرده اید، كافی نیست. از چاله در نیامده، مارا به این چاه گرفتار كرده اید. وفربه ترین با صدائی نازك و زنگ دار فریاد زد: صددرصد موافقم. دیگر اجازه نمی دهیم بدور ذهنیت ما سیم خاردار بكشید و همة این تفكرات انحرافی را از بطن اروپا برای ما وارد كرده و درذهن ما زورچیان كنید. از هرآن چه خوشمان بیاید – یعنی همان چیز هائی كه داشتیم- همان، معنای خوبی است. و جوان ترین كه به مقدار زیادی خود را باخته بود گفت، كوه پیمائی كه همیشه از میان راه بر می گردد هرگز پا بر قله ای نگذاشته است. جماعت در حالیكه به شیطان لعنت می فرستادند،یك صدا گفتند. به كجا دوست داری بفرستیمت؟ « چهرازی»، یا« امین آباد»... یك بز گر برای گله خطرناك است... و این بار نوبت جوان ترین بود كه دیوانه وار قهقهه زد... گلة بی چوپان، طعمة لذیذیست برای گرگ وگرگان گرسنه.. وگله با چوپان... راهش به مسلخ است.. چرا كه « گله» درذات خویش سربراهی دارد.
آن كه از دیگران مسن تر بود، گفت. همه چیز زیر سر انگلیسی هاست.... این جوان چه می گوید؟ و بعد رو كرد به جوان و پرسید: جوان تو برای انتلیجنت سرویس كار نمی كنی؟ هدف تو از این تفرقه افكنی چیست؟ و جوان ترین مبهوت و مات به آنها نگریست. كمی بعد، انگار كه به ناگهان از خواب پریده باشد، پرسید: با من سخن می گوئید؟ كدام تفرقه؟ گله، مرا بیاد گرگ و مسلخ می اندازد. همین. همگان گفتند، تا زمانی كه با هم هم جهت و همراه نشویم یا طعمه گرگیم و یا قربانی مسلخ و جوان كه دیگر ترسش ریخته بود گفت، تا زمانی كه ندایند چرا باید هم جهت بشویدو تازه معلوم نباشد، در كدام جهت می خواهید هم جهت بشوید، هم چنان قربانی مسلخ باقی می مانید، گیرم كه گرگ را ترسانده باشید. فربه ترین به گریه افتاد و در حالی كه می گریست گفت: من از دندان های گرگ واهمه دارم. من می گویم همراه بشویم، بعد...و جوان پرسید، بعد... چی؟ پیرترین گفت. گفتم همه چیز زیر سر انگلیسی هاست. من می گویم یك رئیس سنی انتخاب كنیم و او برای مان تصمیم بگیرد. یكی كه عینكی به چشم داشت و كتاب می خواند سرش را بلند كرده و گفت. می گویم همة مرزها را برداریم. جوان وپیر، بلند و كوتاه، فربه و لاغر.... مرزها تفرقه انگیزند.. وقتی مرزها را برداشتیم همة مشكلات و مصائب مان برطرف می شوند...
جوان ترین كه دیگرنمی ترسید گفت. فرمایشات سرسیری است و شاید از فرط گرسنگی. چرا كه تا دنیادنیا بوده است، كسی برای كودكی شیرخوار، چلوكباب گوشت گوساله تعارف نمی برد.
همگان خندیدند وجوان ترین از شرمساری گریه اش گرفت. خواست حرفش را پس بگیرد. یك صدا گفتند. مندلیف وچود چنین پدیده ای را پیش بینی كرد و از آن گذشته امتحان كردیم نتیجة خوبی داد. ما خودمان، به همین نحو، گوشت خوارشده ایم. امتحان كن، با یك بار امتحان مشتری خواهی شد. ومن كه در حاشیه نظاره گر بودم و هم چنان سرم پائین بود. گریه ام گرفته بود زار زار.
یاد مادر بزرگ مرحومم افتادم كه یادش بخیر، پیر زن آخر مُرد و بالاخره نفهمید، چرا قصاب محله مان مغز را این قدر گران می فروشد.
1983
لندن، یا یك جای دیگر



Comments: Post a Comment
 
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

This page is powered by Blogger. Isn't yours?